آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

پاداش بهشتی من

اشعار کودکانه (17)

بخاریم بخاری دستتو رو من نزاری ای بچه مامانی وقتی که داغ داغم روشن میشه چراغم یه وقت نیای سراغم -------- عشق خدا قلعه ای است  محکم و امن و عظیم  هرکه در آن راه یافت  حفظ شد از ترس و بیم  هر که نیاید در آن گم شود و جان دهد قلعه عشق خدا  قدرت ایمان دهد    ...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (15)

يك و دو و سه زنگ مدرسه زود باش كه دير شد هنگام درسه. دو و سه و چهار همه خبردار بايد كه باشيم دانا و هشيار. سه و چار و پنج دانش بود گنج در راه دانش بايد كه برد رنج. چار و پنج و شش شد فصل كوشش بايد بكوشيم در راه دانش. پنج و شش و هفت فصل تفريح رفت شد فصل تحصيل هنگام كار است. شش و هفت و هشت تابستان گذشت دبستان شد باز آموزش برگشت. هفت و هشت و نه دير شده بدو كتاب را باز كن حرفش را بشنو. هشت و نه و ده مي رويم همره چه روز خوبي مدرسه به به! --------- آی بادبادک! آی جغجغه!  آی فرفره! بازیچه دارم بچه ها ای بچه های کوچه ها بازیچه های ر...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (14)

باز باران با ترانه با گهر های فراوان  میخورد بر بام خانه یادم ارد روز باران گردش یک روز دیرین،خوب و شیرین توی جنگل هاى گیلان،کودکی ده ساله بودم شاد و خرم،نرم و نازک،چست و چابک با دو پای کودکانه،می دویدم همچو اهو می پریدم از سر جو،دور می گشتم زخانه می شنیدم از پرنده،از لب باد وزنده داستان های نهانی،راز های زندگانی برق چون شمشیر بران پاره می کرد ابرها را تندر دیوانه غران،مشت می زد ابرهارا جنگل از باد گریزان،چرخ ها می زد چو دریا دانه های گرد باران،پهن می گشتند هر جا سبزه در زیر درختان،رفته رفته گشت دریا تود این دریای جوشان،جنگل وارونه پیدا بس گوارا بود باران! به!چه زیبا بود باران! می شنیدم اندر این گوهر فشانی،راز های جاودانی پند های اسمان...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (12)

مادر خوب و نازم دلم برات تنگ شده بی تو دیگه این روزها زندگی بی رنگ شده بگو تو پشت ابرها چکار داری کجایی؟ چرا مثل همیشه کنارم نمیایی بابا میگه که مامان رفته کنار خدا من دلم میخواد که زودتر بیام اون بالا مامان خوب و نازم دوست دارم همیشه هیشکی توی دنیا برام مامان نمیشه میام یه روز کنارت تا باهات بازی کنم شاید بتونم امشب خدا رو راضی کنم ----------------- يه خروس چاقو چله نشسته روي پله پراش چقدر قشنگه قشنگو رنگارنگه قوقولي قوقوش ، قوقولي قوقوش بلنده بالهاشو هي وا ميكنه ميبنده يه تاج داره رو كله اش ناخن داره روپنچه اش چشمهاي ريزي داره ناخنهاي تيزي داره خورشيد كه ميره تو خونه خروسه دلش ميگيره ...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (11)

ماهی زرد و سرخ من تو آب شنا می کنه برام وقتی که نزدیکش می شم دهنشو وا می کنه برام یه روز به ماهی گفتم بیا باهم بازی کنیم خنده ای کرد و گفتش ماهی باید تو آب باشه تا همیشه زنده باشه ------- ستاره مهربون به من نگاه میکنی اسم ستاره هارو بازم صدا میکنی دلم میخواد همیشه پیش شما بمونم کنار یک ستاره تا صبح بیدار بمونم --------- عروسک قشنگ من قرمز پوشیده  تورختخواب مخمل آبی خوابیده  دیروز مامان رفته بازار اونو خریده قشنگ تر از عروسکم هیچکس ندیده  عروسک من چشماتو وا کن وقتی که شب شد اونوقت لالا کن   ...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (10)

خرگوش من چه نازه  گوشاش چقدر درازه مثل بخاری گرمه  چه خوشگلو چه نرمه دستاشو پیش میاره به روی هم میزاره میخوره برگ کاهو میپره مثل آهو --------- داداش من خوابیده لحاف رو روش کشیده تو خواب داره میخنده کی دیده کی شنیده شاید که یه فرشته اومده از آسمون براش لالایی خونده لبهاشو کرده خندون ...
22 تير 1391