آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

پاداش بهشتی من

اشعار کودکانه (23)

ماه و ستاره  شب اومد و ستاره رو آسمون نشسته نه يك ، نه ده ، نه صدتا هزار هزار تا دسته ستاره توي شبها چراغ آسمونه مثل گل و بنفشه تو باغ آسمونه يك كمي اين طرفتر ماه قشنگ و زيباست دلش گرفته امشب براي اينكه تنهاست  ...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (21)

زنبور عسل هنگام سحر زنبور عسل گل را از شادي مي كند بغل با مهرباني دانه شبنم بيدار ميكند  گلها را كم كم شيره گل،در كاسه بلور صبحانه اي خوب براي زنبور با بال زرّين مي پرد هر سو عسل مي سازد درون كندو خانه اش دارد هزاران اتاق هرگوشه آن تميز و براّق هر صبح روشن در فصل بهار مي بيني او را گرم كار و كار سلام ميكند: ويزوويزوويز صبح تو بخير زنبور عزيز!   ...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (20)

جوجه طلايي  من جوجه را گرفتم  او را بوسيده گفتم جوجه جوجه طلايي  نوكت سرخ و حنايي تخم خود را شكستي  چگونه بيرون جستي  گفتا جايم تنگ بود  ديوارش از سنگ بود  نه پنجره نه در داشت  نه كس زمن خبر داشت ديدم چنين جاي تنگ  نشستن آورد ننگ به خود دادم يك تكان  مثل رستم پهلوان  تخم خود را شكستم  زود به بيرون جستم     ...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (19)

یه ماهی و یه اردک  توی یه حوض کوچک  با هم شنا میکردن سر و صدا میکردن وقتی که ما رو دیدن حیوونیها ترسیدن  ماهیه رفت توی اب اردک پرید تو افتاب ------------ معلم عزیز و مهربونم /قدر تموم حرفاتو میدونم کلید باغ رو شنایی تویی/ تویی تویی خورشید آسمونم  توی کلاس وقتی که پا میزاری /دنیایی از مهر و وفا میکاری  -------------- نهال سیبی داشتم / تو با غچه اونو کاشتم  باد اومد و تاپش داد / ابر اومد و آبش داد شب اومد و خوابش کرد / روز اومد بیدارش کرد  برف اومد و سرد شد / پیراهنش زرد شد  بهار که از راه رسید / درخت سیبم رو دید بهار به او عیدی داد /اگر که گفتی چی داد؟ سبزه داد -...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (18)

دست کوچولو پا کوچولو گریه نکن بابات میاد تا خونه همسایه ها صدای گریه هات میاد گشنه شدی شیرت بدم تشنه شدی آبت بدم خوابت میاد بگو لالا تا من کمی تابت بدم تق و تق و تق این باباشه صداش میاد گریه نکن تا بشنوی صدای کفش پاش میاد ---------- دامن من چین چینیه آبی آسمونیه ستاره های ریز داره فقط مال مهمونیه وقتی که من چرخ میزنم تموم چیناش وا میشه تو آسمون دامنم ستاره ها پیدا میشه ---------- من یه گلم من یه گلم ببین،ببین چه خوشگلم من که یه گل نبودم فقط یه دونه بودم یه بچه نازنین منو گذاشت تو زمین بارون اومد آبم داد خورشید اومد نورم داد بهار اومد قد کشیدم شادی گلها را دیدم اگه تو منو ببینی نکنه منو بچینی ----------...
22 تير 1391

اشعار کودکانه (16)

بارون مياد ، شور شور شور اب راه اوفتاد ، هور هور هور برف اومده ، ريزو ريزو ريز يخ زده شده ، ليزو ليزو ليز تگرگ مياد ، دام دام دام سرم ، دستم ، پام پام پام بارون مياد شَرشَر پشت خونه هاجر هاجر عروسي داره تاج خروسي داره گریه نکن عزیز جون بچه خوب و مهربون گریه کنی چشای تو پف میکنه میاد جلو قرمز و بد ادا میشه یه کمی تا به تا میشه بجای گریه خنده کن صورت خود تابنده کن ------------------ داداشی رفته دبستان با لباس تابستان چون کتشو نبرده طفلکی سرما خورده تب کرده و خوابیده مهتاب به روش تابیده داداشی جونم بیدار شو مشغول کارو بار شو هاپیشته هاپیشته ...
22 تير 1391