اشعار کودکانه (19)
یه ماهی و یه اردک توی یه حوض کوچک با هم شنا میکردن سر و صدا میکردن وقتی که ما رو دیدن حیوونیها ترسیدن ماهیه رفت توی اب اردک پرید تو افتاب ------------ معلم عزیز و مهربونم /قدر تموم حرفاتو میدونم کلید باغ رو شنایی تویی/ تویی تویی خورشید آسمونم توی کلاس وقتی که پا میزاری /دنیایی از مهر و وفا میکاری -------------- نهال سیبی داشتم / تو با غچه اونو کاشتم باد اومد و تاپش داد / ابر اومد و آبش داد شب اومد و خوابش کرد / روز اومد بیدارش کرد برف اومد و سرد شد / پیراهنش زرد شد بهار که از راه رسید / درخت سیبم رو دید بهار به او عیدی داد /اگر که گفتی چی داد؟ سبزه داد -...


